طلایه داران عزت/30 گوشت ایرانی
آشپزخانه اردوگاه که برای جمعیت 1500 نفری اردوگاه غذا می پخت، یک اتاق هفت در پنج بود. در و دیوارش با دوده سیاه اجاق ها، رنگ آمیزی شده بود. یک بار که نماینده صلیب سرخ برای بازدید سری به آشپزخانه زده بود، از تعجب دهانش باز مانده، پرسیده بود:« اینجا آشپزخانه است یا تعویض روغنی؟»
چند دقیقه بعد، عراقی ها با افراد داخل آشپزخانه بیرون آمده و از اردوگاه خارج شدند. مسئله برایمان پیچیده شد. همه در فکر بودند. چند ساعت بعد آنها را برگرداندند. بچه ها به استقبالشان رفتند؛ خندان بودند. برعکس همیشه که اگر کسی برده می شد، خونی و نالان برمی گشت.
قضیه را پرسیدیم. یکی از آنها جواب داد:« امروز یک لاشه گوسفند یخ زده را آوردند و تحویل ما دادند. طبق معمول، یک سرباز عراقی ناظر کارهای ما بود. وقتی خواستیم پلاستیک دور لاشه را بکنیم دیدیم که آرم جمهوری اسلامی ایران روی لاشه زده شده! هم ما و هم سرباز عراقی خشکمان زد. سرباز عراقی سریع رفت و به مسئول اردوگاه گزارش داد. آمدند و ما را برای بازجویی بردند. هیچ کس نمی دانست که این لاشه چطور به اردوگاه آورده شده است. از مسئول آشپزخانه پرسیدند و او گفت:« من از کجا خبر دارم؟ شما گوشت را آوردید. الان سالهاست که ما توی این اردوگاه هستیم و تا حالا از اینجا خارج نشده ایم. بین اینهمه سیم خاردار و پشت میله ها اسیریم. راهی به بیرون اردوگاه نداریم. شما باید بدانید که این لاشه از کجا آمده. حالا آمدید از ما سوال می کنید؟»
عراقی ها که در برابر این استدلال چیزی برای گفتن نداشتند ما را آزاد کردند. عراقی ها فکر میکردند که ما به طریقه ای با ایران ارتباط داریم و این لاشه گوشت از آن طریق آمده است. تا آخرین روز که در اردوگاه بودیم هیچ کس نفهمید که واقعا این لاشه چطور، آنهم در کشور دشمن به دست ما رسید.
کتاب اردوگاه عنبر - ص71